باغ پرندگان اصفهان
روز شنبه صبح رفتیم باغ پرندگان
موقعی که وارد باغ شدیم پارسایی خواب بود اما به محض شنیدن صدای پرنده ها بیدار شد و تا صدای خروس رو شنید، شروع به او او او اووووووو گفتن کرد و تا آخر بازدیدمون از هر پرنده ای خوشش میومد با این صدا ابراز احساسات می کرد.
















اون روز ظهر مهمون آقا مهران و زهره خانم بودیم و شب هم خانم علی آقا به صرف شام هممون رو دعوت کرد که شب رو تو یه پارک کنار زاینده رود گذروندیم و پارسا جونی هم آزادانه چهار دست و پا میرفت تا با بچه ها بازی کنه و به هیچ وجه جلودارش نبودیم تا اینکه خوابید.
تو راه برگشتن به خونه هم رفتیم سی و سه پل که خیلی شلوغ بود و یه عده روی پله ها نشسته بودن و مشغول تماشای حرکت آب بودن و بعضیام مشغول آرزو کردن و بعضیام در حال خوندن ترانه های قدیمی ایرانی و ...
و پارسایی هم که از بس شیطنت کرده بود و بازی از خستگی بیدار نشد.



باغ پرندگان اصفهان
